نت ها
و بالا خره روز مبادا فرا رسيد
مريم مسيح را به دنيا نيامده به به صليب كشيد
كه مبادا
چشمهايش عفريت هاي بزرگ را نقاشي كند
نت هايش
مارش گريه ي كودكان شود
و مبادا
قرون وسطي هزاران سال بعد از رنسانس به دنيا بيبيد
jj
يادش به خير
در قايم باشك ها يوسف گرگ مي شد
و ما همچنان در چاه مخفي مي مانديم
كه مبادا پيدايمان كند
و پدر بزگ همچنان عمو نوروز را به يادمان مي آورد
و مادر بزگ دري را كه دخترك فراموش كرده بود ببنددد
و صورت مادر ها با سيلي سرخ نگه داشته مي شد
من و خواهرم مثل سيبي كه از وسط دو نصف شده باشيم:
در مسير رود سيب زميني گاز مي زديم
و سهم غذاي ما را به غزه مي فرستادند
و قزوه همچنان غزل مي سرود
و خدايي كه براي بچه پولدارها كريم بود و
براي ما كه روزي صد بار از گرسنگي مي مرديم
دوزي رسان
و دوباره روز از نو و روزي از نو
و ما اينها را به گردن
ناهيد و آتنه و آناهيتا مي انداختيم
و همچنان زِئوس ما به سمت اوستا راهنمايي مي كرد
كه مبادا اسلاممان آمريكايي شود
تا اينكه خدا
عدالتش را بر كودكان نازل كرد و قهرش را بر نظاميان
و نظام هايي جديد و ادياني جديد تر
دوباره عده اي ما را به بازي گرفتند
به مكتب فرستادندو واژه هاي
رئاليسم/ ماركسيسم /كمنيسم /دمكراسيسم
در گو شمان ديكته كردند
و شاعران به دنبال آن پرت و پلا سرودند
(( كوچه/ ساعت / نهنگ/ دادا/ كوبيسم
آزادي يك تفنگ /دادا / كوبيسم))
و مواظب بودند كه
در اين بنبست كج و پيچ كسي نگويد:
(( روزگار غريبي است ! نازنين!))
در اين همگام
اعراب دوباره به فكر چپاول افتادند
و عبدالحسين قرنها سكوت كرده بود
jj
باز هم دبستان ما بزرگ شد و به دانشگاه رفت
و يار دبستاني من
نت هاي پايان نامه اش را
به همراه مسيح به خاك سپرد
تا عبرتي شود براي سايرين
لطفآنقد کنید
وقتی نگاه پنجره از ابتدا گذشت
باران گرفت و حادثه ای آشنا گذشت
مانند یک مسافر آرام و بی پناه
یک لحظه گریه کرد . سپس بی صدا گذشت
او همچنان شبیه سکوتی پر از بهار
از آسمان نیامده می رفت! تا گذشت...
- یک روز صبح ساعت........
یک سیب سرخ سرخ
ـ افتاد و از طراوت زنبیل ها گذشت
برداشتم! ((سلام!........ ببخشید!....... سیبتان......)
اما دوباره اخم...........
چرا؟!..........
بی هوا گذشت!
حتی جواب پرسش آن سیب را نداد
شاید نبود در دل او رحم یا گذشت
هی شعر می نوشتم و هی شعر و شعر و شعر
تا اینکه وقت مصرف آن شعر ها گذشت
شعر و... سلام و... گریه و... سیب و... جواب((خیر!))
با اینهمه چه ساده او از خیر ما گذشت

یک عمر مرا بی کس و تنها خوانده است
دنیا که دلم را به ستم سوزانده است
حالا که زمان اعتراض آمده است
در حنجره ام سکوت باقی مانده است

و
گلسرخی
در اندیشه های سبز جنگل بیدار
می گوید:
ای شیر خفته
ای خال کوبی بر سینه شهید
منویس
منویس با راش های جوان
این نیز بگذرد
ای سبز به اندیشه های روز
جنگل بیدار
در سایه سار روشن نمناک تو
که بوی و عطر رفاقت می پراکند
گلگون شده است
چه قلب های تهور
که سبز ترین جنگل بود
شکسته است چه دست ها
که فشفشه می ساخت
در سکوت شب هایت
هوا روشن کمی خشک و پر از آرامش و احساس
فرات آنجا است آنجا دور تر از گریه های یاس
و مردی در میان اوج موسیقی شب بو ها
جوانی آنطرف تر پیش آغوش پرستو ها
یکی تشنه یکی لب هاش خشکیده تر از باران
یکی می گوید از بابا محبت عاشقی عرفان
جوانی ... نه! جوانمردی شبیه کودک لیلا
و مجنون تر از آواز قشنگ کوچه باغی ها
دلش یک عالمه اندازه ی یک آسمان سبز
درون چشم های با وقارش یک جهان سبز
و می خواند پدر را با صدای آبی دریا
((الا یا ایها ساقی ادر کاسا و ناولها))
و مردی از نهایت دست هایش را تکان می داد
و راه آسمان سر بلندی را نشان می داد
جوان روی نازش های ماسه گام بر می داشت
قدم ها را شمرده محکم و آرام بر می داشت
واینک می رسد آغاز فصل آفتاب و عشق
و حالا یک قدم مانده به وصل آفتاب و عشق
نیایش می کند آرام در هرم هوای عشق
قدم را می گذارد بار دیگر جای پای عشق
سکوتی محض حاکم می شود در گر یه مادر
نوشته روی بغض مادر دریا ((علی اکبر))


پرسیدمت که از دم باران رسیده ای؟
گفتی نه! از حوالی تهران رسیده ای
فرقی نمی کند به کجا آمدی گلم
چون از دیار خاطره هامان رسیده ای
لبهات پرتقالی و گل گونه هات سرخ
مانند سیب قرمز لبنان رسیده ای
هر فصل روی ماه تو پاییز می شود
از ماه عاشقانه ی آبان رسیده ای
**
گفتی که دوست داری ام اما دروغ بود
آخر عزیز تازه به دوران رسیده ای
قلبم شکست روی غزل های گونه ات
اما تو همچو سنگ بیابان رسیده ای
هر بار می نویسمت پاییز می شود
اما تو از دیار زمستان رسیده ای.
جشن سده گرامی باد
برای تمام آریایی های ایران زمین
هوشنگ! دوباره روز جشن سده است
این شعله شراب سرخی از میکده است
حالا که به نام عشق آتش خندید
عالم همه هیزم کش آتشکده است

پاینده باد ایران
*******************************************************
همچنان بازار غزل گرم است
هوا آرام، و باران از دل خورشید می بیند کبوتر را
و می پیچد درون کوچه آوایی که می خوانند مادر را
کنار پله روی تخت چوبی پیش گلدانهای نیلوفر
دوباره پهن می کرد او بساط چای و غوری و سماور را
طنین ذکر تسبیحش نفس های حیاط خانه را می شست
و می پاشید در چایش بهار و عطر نارنج معطر را
به دستانش دو تا میل قشنگ نقره ای با یک کلاف سبز
و او می بافت شالی ساده با شوق کلاهی گرم بر سر را
دلش روشن تر از شبها دوباره این تصور در خیالش بود
جوانش از دل خورشید می آید و می کوبد همین در را
و یکباره نگاهش از لب پرده به روی قاب عکس افتاد
دوباره می تراود از دل گرمش وداع سرخ آخر را
دلش لرزان،یک قطره به روی گونه هایش نرم می غلطد
و می خواهد بگیرد در بغل بار دگر سرو دلاور را
به یاد روز های رفته با بوی لباس کهنه می سازد
و می سوزاند آهنگش لالا لا لا لالا لاهای بستر را
هوا آرام و باران از دل خورشید می بیند کبوتر را
کبوتر را کبوتر را کبوتر را کبوتر را کبوتر را............


