آسمون کوچه ها برفی شدو
آخر قصه برات شکسته شد
کوچه ها افتادن از ابرای دور
بغض خنده های ابرا خسته شد
توی نقاشی مهدکودکا
بچه ها گل کشیدن راه کشیدن
روی آیینه ی سرد خونه شون
با لبای سرخ شون آه کشیدن
چی بگم تو قصه ی سرد زمین
همه ی ابرا غزل خون می میرن
یکی یکی بغضشون پاره می شه
چترای خشک و سیاه جون می گیرن
گوله های یخ زده بزرگ میشن
دکمه ها به کوچه ها خیره میشه
شب می شه کوچه دلش غم میگیره
آسمون به چشمتون تیره میشه
وقتی که دلم می گیره از خودم
می پیچه تو کوچه زوزه های باد
تو آدم برفی بودی آب شدی
حتی آسمون جوابت و نداد
آی آدم برفی تنها آدما
با تو عکس یادگاری می گیرن
بعد از اون چشمات و در میارن و
جشنی که تو دوس نداری می گیرن
زیر این سیاهی مبهم برف
لحظه های ساده و سپیدیه
برای زمین که منجمده شده
اشک ابرا نقطه ی امیدیه